« بمو گفتی صبوری کن صبـوری
صبوری طرفه خاکی بر سَرُم کرد »
بی تو ...
نه مخمل ِسبز جاده ی پیش رو فروغی دارد و نه آفتاب، روشنائی ..
که نه حـــریر آن نگـــاهِ مشعشــع تـــابان ...
و نه ... !
راستـــــ ترش :
بی تــــو ! جهـــانم، « الفــــــ » کــــمــــ دارد ...