293

وختی زانوهات نــــــــــــا نداشته باشن جنازه ات رو با خودشون رو  پاهات بکشن، وختی چشات بشه مثه شیشه ی بـــارون خـــورده ی خیس ..، وختی یه چیزی تو گوشات مــــــُــــدام نعره بزنه و تو مجبور باشی سایلنت باشی و نقش آدمای سیب زمینی رو بازی کنی، وختی مجبور شی عین این پَپـِـه های مَشَنگ، الکی واسه خاطر رد گم کردن، شونه بندازی بالا و کونتو بکنی و بذاری بری، فقط دنبال یه کویری، کوهی و یا هر جایی که بشه مثه گــــــــرگـــــــــــ، زوزه بکشی .. 

آره عزیزمــــــــ

292

نگاه کن که غم درون دیده ام 

چگونه قطره قطره آب می شود .. 

 

چگونه سایه سیاه سرکشم  

اسیر دست آفتاب می شود ...