وختی زانوهات نــــــــــــا نداشته باشن جنازه ات رو با خودشون رو پاهات بکشن، وختی چشات بشه مثه شیشه ی بـــارون خـــورده ی خیس ..، وختی یه چیزی تو گوشات مــــــُــــدام نعره بزنه و تو مجبور باشی سایلنت باشی و نقش آدمای سیب زمینی رو بازی کنی، وختی مجبور شی عین این پَپـِـه های مَشَنگ، الکی واسه خاطر رد گم کردن، شونه بندازی بالا و کونتو بکنی و بذاری بری، فقط دنبال یه کویری، کوهی و یا هر جایی که بشه مثه گــــــــرگـــــــــــ، زوزه بکشی ..
آره عزیزمــــــــ
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود ..
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود ...