به خاک و خونم آشفت این خزان و من به یاد تو
در آغوش بهار یاسمین و باغ نسرینمـــــــــــــــــ
به سر شور فرهادمـــــــــــــــــــــــ و رقیبی ترش رو
که چون شیر و یه بستاند به تلخی جان شیرینم
شفا در بستر بیماریمـــــــــــــ، همخوابه خواهد بود
گر آن عیسی دم افروز چو گُل به شمعی به بالینم
نه !
بی تو نبودنهایت را نه می توان جشن گرفت و نه می توان به سوگ نشست .. نه می توان گریست و نه تبسمی گرم و شیرینـــــــــ !
که فقطــــــ می شود با خاطره اش برای سالهای سالـــــــــــــ .. زندگی کرد و ع ش ق ورزید .. که می توان، بی نظیر بود و شاهانه و مدرن زیست کردددددد .. که می شود در سوز و سرما و کولاکـــــــــــ گرم ماند و بسادگی به آرامش ابدی رسیدددددددد ...