۱۷۹

 

 

 

واژه های بی واژه که بی رنگ هستند، که در انتهای سفیدی این صفحه، سیاه می کند و چون تیری زهر آلود و کشنده می نشیند بر روی این نازک قلبک ِ سیاه .. که جز نوشتن و سوختن نمی داند !   

خنجری بایــــــــد .. 

تیشه ای .. 

ریشه ای .. 

 

 

 

۱۷۸

  

 

  

مثه « خش خش » برگای پائیزیه پارکــــــــــ ملته .. 

مثه نیگا کردن به رقص ایرلندی  

مثه گوش دادن به صدای شُر شُر بارووووون ن ن ن ن  

مثه صدای نسیمـــ بهاری که وجودتو زنده می کنه 

مثه صدای پیانوی جواد معروفی که روحتو نوازش می کنه 

مثه شنیدن کارای کلادیر من یا ونجلیس 

مثه یه ساز می مونی ..  

مثه ویلون سل .. بـــــــــاخخخ ! 

مثه طلوع خورشید ته دریــــــــــا  

مثه آتیشای لب ساحلـــــــــــــ 

مثه با لباس تو دریا راه رفتنـــ 

مثه برف بازی توچالــــــــــ 

مثه پیاده روی روی شنای ساحل رامسر - نیمه شب - 

مثه مسافرت تو جاده های پر پیچ خم چالوس - نیمه شب - 

مثه حافظ خونی های شب یلدا 

مثه گریه های بی امون خودمـــــــ 

مثه کافه نشستنای تنهامــــــــــ 

مثه حس پرواززززززززززززززززززز