کاپشنتو تنت می کنی کفشای زمستونیت رو پات میکنی و از پله ها آرو آروم میری پائین .. درو که وا میکنی بوی بارون مستت می کنه .. شمشادای جلو در که قطره های بارون روشون نشسته مثه بلور خودنمائی می کنن. آخ که چقققدددد بحسشون غبطه میخوری .. کنار هم واستادن و تو دل هم رفتن .. بوته بوته ..وختی رنگ سبزشون با تبلور شبنمای بارون قاطی می شه، به زندگیت رنگ میده و وا میستی زیر بارون تماشاشون می کنی و اصن یادن نیس که داری خیس میشی و کلاتم سرت نکردی !!
با گردنت بازی بازی می کنی و دنبال پیدا کردن زاویه مناسب واسه عکسی! که یه دفعه چشت میخوره به خورشید که از اون گوشه، اون پشت ساختمون بلنده داره می افته پایین! لنزشو وا می کنی می شینی رو پات و سرعت شاتر رو تنظیم می کنی و عکس می گیری ! تند تند زاویه عوض می کنی و جوری به این شمشادای بی ارزشی که هر روز بی توجه از کنارشون رد می شی نیگا می کنی که انگار شمش طلان و تو یه عمر عمریه دنبالشونی .. پرسپکتیوای مختلفش رو عشقه .. قطره های آب که لاس می زنه با برگای شمشاد، بیشتر تحریکت می کنه که کلوز آپ کنی رو اونا و دونه دونه شون رو بگیری و اصنم حواست به بارون و خیس شدنت نیست ..
راتو می کشی و میری .. تو راه صحنه های مختلفی جلوت رژه میرن .. از زندگی آشغالت و روزمرگی های بی مزه ات .. از پایان نامه ی دفاع نشده ات و تلفنای بچه ها که بالاخره کی میخوای شاخ غولو بشکونی .. از دلت که داره یواش یواش بو لجنش، اذیتت می کنه و تو هم بخاطر اینکه نفهمی چققققددددد عقبی، دائم اودکلن های گرون قیمت میگیری و استفاده می کنی، از اوضاع اقتصادی و دزد بازار مملکت که هر بار که وای میستی جلو گیشه مطبوعات، دوس داری بالا بیاری این همه دروغ و نیرنگ و تزویر و بازی قدرت و شهرت و شهوت رو .. از پارادوکسایی که تو وجودت، روحت و حتی قلبت ریشه کردن و داری باشون دائم می جنگی، از کافه هائی که میری و آدمایی که میان توش و ژست روشن فکری می گیرن و غیرتشون رو به حراج گذاشتن، از آرزوهای سفر درس حسابی به شمال که دو سه سالیه رو نروته و داره اذیتت می کنه و و و ...
و تو همچنان میری و سرت لابلای آدما میچرخه و گاها گیج و گم میشی اون لا ماها و مثه یه کرم میای بیرون ..
که دغدغه ات برا این زندگی مضخرف چیه، که نمی دونی، گیجی، منگی و خرررررر که واسه چی داری گذرون می کنی و به پوچی رسیدی و خودتم باخبری و هیچ غلطیم نمیتونی واسه خودت بکنی که میخوام ازدواج کنم و بعدش بچه دار و بعدش زنم تو خونه تربیتشون کنه و دائم این فکر هرزه گی ما مردا تو ذهنش چرخخخخخخخخخخخ بزنه که « مگه من کلفته این مرتیکه عوضیم و مگه من حق ندارم شادی کنم و واسه خودم خوشی کنم و با دوستام برم بیرون و و و ... و اون هرزه بره خانم بازیشو بکنه و به اسم ماموریت هر شب یکی لنگه خود پستش رو بغل کنه و بخوابه و بعدم بیاد خونه و واسه ی من دسته گلی بگیره و خرممممم کنه و ما زنام که کلا خدا خرررررر آفریدتمون و ... » بعد از یه مدتم دادگاه و زندان و مامور ابلاغ حکم دادگاه و دفتر وکالت این وکیل و اون وکیل و پر کردن خرطوم این عوضیا و تنش های خونوادگی و داد و فریاد و ......
حالا دوباره دریچه دوربینتو باز می کنی و زاویه دیدت رو تغییر می دی و یه جور دیگه نیگا می کنی که نه !!! میشه به همه چی هم خوب نیگا کرد یا نه ؟ میشه از شمشادای چیپ هم لذت برد یا نه ؟ میشه از کیف چرمی قهوه ای گرون قیمتت هم عکس کلوز آپ گرفت و باش حال کرد و درکه رفت و اونجا دوبل اسپرسو خورد و مثه این پیر زنا دائم با خودت وراجی کنی و مغزز خودتو بخوری .. و هر از گای هم بندازی بری کویری، غاری، کنسرتی، کوهی، دشتی و تو ماشینت واسه خودت با فلشت عــــــــــــــررررررررررر بزنی و همه یه جور دیگه نیگا نیگات کنن و تو هم به احدی محل ندی و فقط از کار خودت لذت ببری که سر خودتو گرمــــــــــ کردی خیره سرت و داری مثلن زندگی می کنی و ... عشقت این باشه شب تو چادرت تا خود صب، سگ لرزه بزنی و دائمــــــــ صحنه حمله سگ به راننده آژانسه تو مسیر تبریز - زنجان سال قبل جلوچشات رژه برن و بترسی که بری ای ات ام و چارتا اسکسناس بگیری که نکنه که همون سگه هم یکدفعه سروخت تو بیاد و تو رو بخاد پاره پاره کنه و همش تو این تشویش باشی که اون روز ساعت 4 صب بود و تو « مهدی » بودی و مثه فنر از تو تاکسی پریدی بیرون و رفتی کمک یارو و نکنه هیچ کره خر دیگه ای نباشه و زخمای دست و پای پاره پاره ات رو پانسمانی کنه و مرهم و بعدش ببرتت یه قبرستونی تا واکسن هاری بزنی ...
سالنه سینما و یه مشت آدم که جفت جفت پا شدن اومدن بشینن و فیلم « سیروس الوند » رو تماشا کنن. فیلمی که ویالون سلش رو « فردین خلعتبری » میزنه .. جدا از زوایای فنی و همه نقدائی که چه از دید بازیگری ضعیف نیوشا ضیغمی - ترمه - و حامد بهداد - سیاوش - و حتی ویشکا آسایش - مرجان - و فریبرز عرب نیا - والا - شده که من اصلا قصد پرداختن بش رو ندارمـــــ ، می خوام برم سر سناریو و بازی کودکانه و احمقانه ای که خیلی از مردای ما هم واردش میشن و احساساتشون توسط یه دختر نهایتا ۲۵ ساله ای که فقط « جـــو گیــــر » شده به بازی گرفته میشه !!
حسی که یکباره میاد وجود سیاوش رو می بلعه و همون حس تو سکانسای انتهائی فیلم، پدر والا رو در میاره .. یه حسی که تو با چشات می بینی، عشقت رو، تکه ای از وجودت رو، همه چیزتو جلو چشات دارن به یغما میبرن و فقط تو نظاره گری و بس ! حس لعنتی که انصافا سیاوش تو اون سکانس از پسش خوب براومد و آرزو میکرد زمین همونجا دهان وا کنه و با سر بره توش و هیچوخ پا به بیرون نذاره ! علیرغم اینکه این کاراکتر، توسط والا، تطمیع شده بود تا بتونه به ترمه ثابت کنه که مثه مرجان همسر سابق والا که بیش از ۴۰ ساله بنظر میرسید، « بچــه » ای بیش نیست و هر چه هست ادعای کذب و احساسی که خامه و بش فککک نشده ! و من اینجا دارم از حس سیاوش حرف میزنمــــ .. باقلوائی که وارد زندگی ترمه شده و با پول والا، عشق دروغین می فروشه .. دیگه بازی والا به آخر رسیده و سیاوش دچار عشق شده، وختی که هر جا، هر زمان که ترمه احساس خطر می کنه، وجود خارجی داره علیرغم همه بی اعتنایی های ترمه ی عاشق ِ والا ! وختی زیر بارون کلیشه ای که سیروس الوند ساخته. تو اون تم، عشقش رو فریـــــــــــاد بکشه ...
بمیری و حس نکنی احساست، عشقت، قلبت، زندگیت و حتی بچه ات به بازی گرفته شدن !!! بند بند وجودت رو شکنج کنن بدتر از اون حس نیست که البته فریبرز عرب نیا از پسش خوب بر اومد !!
نمی تونم ادامشو بنویسم .. ببخشید ..