۱۰۷

 

 

 

 

سرا پا اگر زرد و پژمرده‌ایمــــــ
ولی دل به پاییز نسپرده‌ایمـــ
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده‌ایمــ
اگر داغ دل بود مــا دیده‌ایمــــــ
اگر خون دل بود مــا خورده‌ایمـ
اگر دل دلیل است آورده‌ایم
اگر داغ شرط است ما برده‌ایمـــ
اگر دشنه دشمنان، گردنیمـــــــ
اگر خنجر دوستان، گرده‌ایمـــــــ
گواهی بخواهید: اینک گـــــــواه
همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده‌ایمـــــ
 

 

 

۱۰۶

 

  

 

 

مانده از شب‌های دورادور
بر مسیر خامش جنگل
سنگ‌چینی از اجاقی خرد،
اندرو خاکستر سردی.

همچنان کاندر غبار اندوده‌ی اندیشه‌های من ملال‌انگیز
طرح تصویری در آن هر چیز
داستانی حاصلش دردی.

روز شیرینم که با من آتشی داشت؛
نقش ناهمرنگ گردیده
سرد گشته، سنگ گردیده؛
با دم پاییز عمر من کنایت از بهار روی زردی.

همچنان‌که مانده از شب‌های دورادور
بر مسیر خامش جنگل
سنگ‌چینی از اجاقی خرد
اندرو خاکستر سردی.