حالا دیگه سفرتو رفتی ُبرگشتی ! دیگه اون حس خلایی که مدتها بود همرات بود ُ همیشگی، همون حس بدبختی ُ بیچارگی که مانع می شد بذاره درست فک کنی، رفته ! چرا که دیدی که دلت شیکسته ات « بها » داره .. دیدی که همون خـــراب آبـــاد ِدل .. قیمت خیلی داره ..
بعضی وقتا ما آدما سوراخ دعا رو گم می کنیم .. حالیمون نیس کشکول گدائیمونو کجا پهن می کنیم .. بساط بی کسیُ بیچارگیمونو حالیمون نیس کجا پهنش کنیم که هر بی سر و پائی، هر کس ُ ناکسی، هر از خدا بی خبری ازش سوء استفاده نکنه .. یادمون می ره !! مشکلمون همینه !
اگه به این موضوع قلبا ًایمان بیاریمــــــ که وختی افتادی زمین و آه و ناله سر دادیُ تــــن هــــائی، وختی نمی تونی رو پا خودت واستی، وختی دربدر یه تکیه گاه می شی، هر کسی که از کنارت رد میشه، به ضعفت پوزخندی می زنه و اونم یدونه تو سَرِت می زنه، ( که حقته هر چی تو سری بخوری و کلا باید تو سرت بخوره و تو بدبختیت بیشتر فرو بری ) اونوخته که دیگه دست به هر چوب خشکی که حتی قادر نیس یه بچه ۴ ساله بش تکیه کنه، نمی زنی !! اونوخته تازه می فهمی که چقددددددد بددددددبختی و بیچااااااااره و بی کس و یتیمـــــــــ !! و یاد میگیری که وختی از دور سراب دیدی، بفهمی ســــــرابه و عین دیوونه ها دنبال سراب نــــــدوئی که اگه این کارو بکنی، تا جاده جاده است، تو تشنه ای و جاده هم پر سراب !
لازمته که خودت یادت بیفته ُ روزی چن بار بری جلو آئینه و هر چی فحش بلدی، به خود احمقت بدی و خودت، خود آشغالت رو درمون کنی و باقیشم به اونی بسپوری که لایقشه !!
آره عزیزمــــــ ..
لبخند بزن تازه کنی بغض" بنان" را
بخرام بر آشفته کنی "فرشچیان" را
تلفیق سپید و غزل و پست مدرنی
انگشت به لب کرده لبت منتقدان را
معراج من این بس که در این کوچه بن بست
یک جرعه تنفس بکنم چادرتان را
دلتنگی حزن آور یک کهنه سه تارم
برگیر و بر آشوب و بزن "جامه دران " را
ای کاش در این دهکده پیر بسوزند
هر چه سفر و کوله و راه و چمدان را
شاید تو بیایی و لبت شربت گیلاس
پایان بدهد این تب و تاب این هذیان را
قاموس غزل های منی بی برو برگرد
نگذار کسی بو ببرد این جریان را ...