۷۵

 

 

 

این کویر خشک رو ببین، چشم به راه یه مرده که چهل شب توش دووم بیاره ! که خس و خاشاک آتیش بزنه و دستاشو، دلشو کنار همین آتیش کوچولو گرم کنه تا نمیره ! که بعدش بچپه تو چادرشُ شبای بی کسیشُ عــــر بزنه ... 

 

که دل و قلبش مثه رگه های همین کویر بی علف، ترک ترک بشه و فقط چشمش به خورشید باشه و همه تنشُ زیر تیغ همین آفتاب کباب کنه و به خودش درس استقامت و مردونگی بده ! که یاد بگیره واسه خاطر یه سرماخوردگی کوچولو ا هر کوفت دیگه پاشنه مطبا رو از جا نکَّنه .. که حالیش بشه « یا طبیب من لا طبیب له، یا انیس من لا انیس له، یا رفیق من لا رفیق له » .. 

 

و آروم آروم بذاره دلش متلاشی بشه که دیگه حالا جای جای دلت مثه آب سردی که تو روغن داغ می ریزن، چِز چِز می کنه ُ صورت اطرافیانت ُ می سوزونه .. که حالا دیگه اینقددد باید پا بکوبی رو زمین و عررررر بزنی و اشک بریزی تا از بیحالی غش کنی ُ تنت بشه یه پل موصلاتی که معبر عقربا و رتیلاست .. و تو میدونی که دیگه وسط این کویر نه از یوسف و چاهش ُ و برادرانش خبریه ُ نه هاجر و نه زمزمــــــــ ...  

 

که خودت ابراهیمــــــــ شدی ُ و خودت ُ به مسلخ کشوندی ُ میخوای خودتو سلاخی کنی ! که اینبار هم ابراهیمـــــی و هم اسماعیـــــــل ...  

 

 

 


 

بین راه مشهد - تهران ..    

۷۴

  

 

 

دیروز

ما زندگی را

به بازی گرفتیمــــــــــ  ...

 امروز، او

ما را ...

فردا ؟؟؟