۶۷

 

 

 

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست 

 حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست 

 



دیگر دلم هوای سرودن نمی کند  

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست


سربسته ماند بغض گره خورده در دلم 

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست


ای داد ، کس به داغ ِ دل ، باغ ِ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست 



آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود 

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست 

 


« بادا » مباد گشت و « مبادا » به باد رفت
« آیا » ز یاد رفت و « چرا » در گلو شکست 



فرصت گذشت و حرف دل ناتمام ماند 

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست



تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست  

 

 

 

۶۶

 

 

 

قطار میرد

تو میروی ...

تمام ایستگاه میرود 

و من چقدر ساده ام 

که سالهای سال 

در انتظار تو 

کنار این قطار رفته ایستاده ام 

و همچنان 

به نرده های ایستگاه رفته 

تکیه داده ام ...