۳۹

 

 

باز می کنم، آهسته، آرام ، با شوق تو درها را. گم می کنم خودم را، اما تو را تازه دارم پیدا می کنم. داشتم پیدا می کردم. باز می گذارم درها را!  

 

وای از واژه ها، وای از کلمات. غوغا می شود میان دلم. هیهات ،هیهات ... هیهات از این روزها، روزهای بی تو. بی انجام، بی سرانجام. که چه زود می آیند و چه زود می روند و گاه عذابم می دهند و نمی روند.

امان از من، که دورم از تو. که اگر شوق شوقت را، به قدر سوسوی بی جان نگاهی، در دل شبی یافته بودم، حالا، همین نزدیکی ها، پیش تو، روی دامنت که به قدر هستی برایم گسترانیده ای، جان داده بودم. یا شاید، حضورت، دیوانه و ویرانه ام کرده بود وشب ها، رو به تو، بالای همان بلندی که همیشه به تو راه  دارد، مویه می کردم.

 

 

آی ماه من، از این همه نظاره ات، میان چارچوب دل شکسته ی پنجره، خسته ام. کاش می شد جای آن پنجره، یک بار، بلندای قامت و عظمتت را میان همین چارچوب در می دیدم! آن وقت، قول می دادم دیگر مثل دیوانه ها، شب ها توی آسمان دنبالت نگردم. قول می دادم به عشق عکست میان حوض ، آبتنی نکنم. قول می دادم تا صبح با عکس تو، توی چاه حرف نزنم ... که آن وقت تو میان خانه بودی و من روزی هزار بار، طواف می کردم جمالت را ...

 

 

نامت که می آید ... دلم دریای طوفان زده ایست، که موج موج تو را صدا می زند. و قلبم آن میان، مثل قایق شکسته ای، با نام تو بالا و پایین می رود .... انگار فریاد می کند تو را. دلم، مثل همان قایق شکسته، اینجا اسیر طوفان نوح است، اما از کشتی نوح و از ساحلی که به شوقش به سویت امن یجیب بخوانم، خبری نیست.

 

کاش نوحت بودم ... برایم امن و امان کشتی ات بود ... کاش یونست، شاید دهان باز می کرد فرستاده ای و در جوار امن تو ، آرامشی نصیبم می ساخت. دست کم کاش موسایت بودم و ندا می دادی مادرم را که به رود بیاندازدم و آن گاه پیامبر به سویش باز می گشتم ... من همان قایق هم نیستم ... من حالا ... تخته پاره اییم که میان گرداب گرفتار آمده ... تنها، ساحل تو نجاتم می دهد ...

 

 

آی ماه من! مگر نگفته ای که میان دل های شکسته ای ... نظاره کن مرا ... من دیریست، روزی هزار بار به شوق تو، خودم را می شکنم، شاید اندکی از تو میان دلم هبوط کند. 

 

 

۳۸

 

 

زخمه بزن، زخمه یزن و موسیقای جانم را در باد رها کن. بگذار بریرند برگها از غمم .. سیاه بپوشند گنجشکها در عزایم ! ابرها ببارند و ماهی ها اشم بریزند و نوحه سرائی کنند .. بگذار چلچله ها برایم چله نگه دارند و صدای مویه ی باد لای شب بوها بپیچد ! 

 

من هم لباس شیدائی بر تن و گرد تو می رقصم ... سر خوش که قصه ما تمام شد .. سرخوش که تو دیگر سراغم را نمیگیری .. که شاخه های هرزه ابلیس درخت جانم را فرا گرفته است ! 

 

تقصیر تو بود که آنقدر ماندی تا وجودت عادت را بهانه کرد و حضورت را یادم رفت .. آنقدر نزدیک آمدی که محو شدی و در برابر چشمانم پنهان ! آنقدر بودی و ماندیو که یادم رفت صبح ها را که خورشیدت گونه ام را می بوسید، یادم رفت که دستت را که میانه ی طوفان، سبک بار نجاتم داد .. دیگر مدد نمی کند فیض روح القدس تو و روزهایم طعم تو را ندارند .. حالا کودکی که زل می زدی در چشمانش و ذوق میکرد از نگاهت، رفته !!! حال عطر وجودت گم شده است و این تقلای بی حاصلی من است که می کنم ... 

 

آآآآی، چقدر دلم برای خنده هایت توی شبهایی که دوستم داشتی تنگ شده است .. چقدر دلم صبح هایم را می خواهد که بیدارم می کردی تا خواب نمانم وقت دیدارمان .. مجاس آن کودکی که تو پروردی ؟!! من خودم را، این روزها و ساعتها را، که بر من میگذرد دوست نمیدارم .. بردار ! بردار و لحظه ای از آن عصرهایت را نصیبم کن که فقیرانه حوالیت قدم می زنم .. با دستهایی که ساعتها بوی دست تو را می داد ! با کوچه هایی که ساعتها هم نفس نجوای من و تو بودند ... 

 

خسته ام، خسته !! مثل پرستوهائی که تازه از سفر برگشته اند .. مثل موج ها که تازه میهمان ساحل نگشته اند ! نگذار در مهربانیت تردید کنم !!