حالا دیگه فقط حس جهنم رو تجربه نکرده بودی که میری سونا خشک و اونجا یک ساعت می خوابی به امید اینکه بیان جنازه ات رو بردارن ببرن ...
آفتاب نیمه جون پائیز، خصوصا بعد از ظهرهاش وقتی می بینی دانش آموزان از مدرسه تعطیل شدن و پسرا راه افتادن دنبال دخترا و دخترام با نگاه شیطنت آمیزشون التماس پسرا رو میکنند که بلوتوثت روشنه؟ بگیر اینو! که با خنده ابلیسانه، شب هنگام راس ساعت ۱۲ کارت دعوت اتاق خواب دختر به پسر داده می شود و تو شاهد علی البدل ماجرا ..
آفتاب نیمه حون پائیزی و یه حس بی کسی و بدبختی و یتیمی که چند ماهه بات اجین شده، عینکتو میدی رو موهات و صورتت رو در معرض سیلیهای بی امان پرتوهای ماوراء بنفش قرار میدی که خوشگل بسوزن و آش و لاش بشن که هر کی کنارت اینجا نشسته یا داره می بینتت، دلش به حالت، احوالت ریش شده و تو هم خطای پیشونیتو تو هم می کنی و چشای کاسه خونت پر از اشک می شه که گوشت پر از صدای «شاخه هام خشکیدن، ریشه هام زردن، شونه هام می لرزن، استخونام سردن ... » شده !
آفتاب نیمه جون پائیزی و یه حس سیبل شدن ! که بستنت به یه درخت یا کنج یه دیوار و جوخه اعدام روبروت واستادن! اما چشاتو باز گذاشتن تا ببینی که چند نفر واستادن جلوت و دارن بت شلیک می کنن که هیچ تفاوتی برای جوخه اعدام قائل نیستی که تفنگ دارند یا کمان دار !! و هر تیری که جسمت اصابت می کنه، مثه مار بخودت میپیچی و مثه سگ زوزه می کشی که نه راه فرار داری و نه راه چاره که خدا خدا می کردی بری بالای یه صندلی یا بالای جرثقیل و از ائنجا حلق آویزت کنن و تو با تکون تکون دادن پاهات جون بکّنی !
آفتاب نیمه جون پائیزی و غروبای پارک ملت که کم مونده مثه این معرکه گیره که تو اریاشهر خلق الله ی بیکار رو جمع می کنه دور خودش و یا زنجیر پاره می کنه یا مار افعی از آستینش در میاره، روی زمین نشستی و کار بجائی می کشه که دونه دونه موهاتو میکّنی و تو سر خودت میزنی و خاک تو سرت میریزی! که دیگه نا نداری و بری واسه برگای زرد خوشگل ریخته شده رو چمناش، غزل بخونی و چرندیات ذهن مالیخولیائی خودتو دکلمه کنی و یه گوشه زیر همون درخته .. مثل عمله ها و معتادا می خوابی و تنها فرقت با اونا اینه که یه کیف چرمی قهوه ای دستته که از اونا تو ظاهر متمایزت میکنه! همین !!
آفتاب نیمه جون پائیزی و صدای هدست گوشیت که کم مونده پرده ی گوشتو جر بده و خون ازش سرازیر بشه که «ردّ چشمامو نیگاه کن دستامو بگیر تو دستات یخ این دستا رو وا کن ... » و صورتتو پر از چینای ناجور میکنی و ضایگی دماغت می افته بیرون و همون لحظه است که عین دخترای تی تیش مامانی و ننر ۱۵ ساله، گونه هات خیس می شن و اشکات سرازیر که «دلم نمی تونه دل بکنه، فکر تو خواب و خیال منه ...اگه هنوزم به فکرمی مثل قدیما واسم بمیر .. آخه من واسه تو چی کم گذاشتم؟ حالا از همه زندگی خسته ام ... خوابم نمیبره، دلواپس توام، با این که بی کسم، تنها کس توام ...جای تو خالیه ... احساس می کنم نبضم نمیزنه .. همه دل تنگیم پیش تو جامونده، یه نفر اینجاس که تو رو دوس داره هنوز، که تو چار فصل دلش برف میباره هنوز، یه نفر منتظره که تو بهارش باشی، تا کنارت باشه تا کنارش باشی .. »
حالا بسط بشین منتظر که قوغابه های طاهره و فاطمه کی بدنیا می آن ...