سیه تر از سر زلـف تـو روزگار من است
دگر چــه خواهد از این بیش روزگار من
به تلخکامی از آن دلخوشم که می ماند
بسی فسانه شیرین به یادگار از من
گواه عهد تو آن شب ستارگان بودند
هنوز شــاهد کانند شرمسـار از من
اختر بخفت و شمع فرو مرد و همچنان
بیدار بود دیده شب زنده دار من
جز خون دل نخواست نگارنده سپهر
بــر صفحه جهان رقم یادگار من
آخر قرار زلف تو با ما چنین نبودددد
ای مـــایه قرار دل بی قرار من