396

سیه تر از سر زلـف تـو روزگار من است  

دگر چــه خواهد از این بیش روزگار من  

به تلخکامی از آن دلخوشم که می ماند 

بسی فسانه شیرین به یادگار از من 

گواه عهد تو آن شب ستارگان بودند 

هنوز شــاهد کانند شرمسـار از من 

395

اختر بخفت و شمع فرو مرد و همچنان 

بیدار بود دیده شب زنده دار من 

جز خون دل نخواست نگارنده سپهر 

بــر صفحه جهان رقم یادگار من 

آخر قرار زلف تو با ما چنین نبودددد 

ای مـــایه قرار دل بی قرار من