ای دل ســـــاده بکش درد که حقّت این است
از زمانه بشــــو دلسرد که حقّت این است
هرچه گفتم مشو عــــــاشق نشنیدی حالا
همچو پاییز بشــو زردددد که حقّت این است
دیدی آخر دم ِمردانـــه بجز لافــــــــ نبود
بکش از مردم ِنامرد که حقت این است
آنچه بر عاشق ِدل خستــــه روا دانستی
فلک آخر بر سرت آورد که حقت این است
ترانه خوان : هُمای
از من دور شوید
که من گداخته ی سالهای رنجم
و در کویر زیستن
دشتستان مرگ را
زیسته ام
دور شوید
که امروز
بر شوره زار گونه هایم گام بر می دارم
با پای خسته ی شعر
و فردا
تن پاره های سوخته ی صدایم
در سردترین بسترها خواهد آرمید