نه !
دیگر این رخــــت هـــا را هرگز نباید شست !
باید با خاطره تو، همه را به آتش کشید و با دود آن رقصه باله نمود ...
که زمان، زمان درد و رنج و مویه و فغان نیست، که باید برخاست و سینه ای چاک کرد و دوباره آفتاب، آسمان و ماه را به نظاره نشست. که هر چه این خورشید بی فروغتر و ماه کمرنگ تر، هرچه آسمان کبودتر شود، افق دور دست تو، دست نیافتنی تر و دورتر خواهد شد و این انگشتان کشیده توست که در این اسمان می چرخند و آسمانیان را به سحر، دعوتی دوباره می نماید. که اردیبهشت و بهار گذشت، خرداد و مرداد و شهریور نیز همـــ ! خزان امسال که با برگهای زردش احساس غریبگی می کردی نیز گذشت و حال زمستـــان از راه رسیده. که رُخ تو برای سیلی های دلنواز این زمستان، برف گونه و سپید است ..