320

مثه یه پیاز که می ندازیش تو چرخ گوشت، و لـــــــــــــ هـــــــــــــ شده گیش رو با سوز و گداز می بینی و اشکات همینطوری بی پروا میان .. مثه یه تیکه یخ، که تو اتاق گرمته و بسرعت آبـــــــــــــــ می شه .. مثه یدونه شمع، که ذره ذره آب شدنش رو با چشای خودت داری می بینی و اگه بخوای بمونه و آب نشه، باید فوتش کنی تا خاموش بشه ... مثه تشنج ِ یه بیمار صرعـــــی که جلو خلق الله می افته رو زمینُ دست و پا می زنه .. یا مثه گریه عزیزای یه لوسمی ِ دو روزه که یه هفته هم دووم نمیآره ...

319

وختی تو کوچه خیابونو نیگا می کنیُ راه میری، وختی آدما رو میبینیُ و تنها یه چیز رو تو صورت تک تکشون تشخیص می دی، فقط دنبال یه چـــــــــــــــــاه می گردی که تا نصفه بدنت توش خم شیُ و با تک تک سلولات عــــــــررررررررربــــــــده بکشی توش ... 

حالا این وسط مسطا کسی دید یا شنید که تو پاک قاطی کردی، نه مسئله ای حل میشه و نه تو تخلیه .. اما خوبه که معادلات طوری تغییر کنن که، صورت مسئله از این حالت دربیادُ همه برسن به این مطلب که :  

یه دیونه وختی سنگ میندازه تو چاه، صدتا عاقلم جمع شن نمی تونن درش بیارن !!