۶۱

 

 

  

غروبای سرخ پاییز و یه آفتاب نیمه جون که داره از بغل می تابه و بادای یواش یواش سرد و مردمی که آروم آروم تی شرتاشوند با پیرهن و پاییزه عوض کردن و دیگه کمتر می بینیشون تو پیاده رو های پارک ملت یا پارک ساعی ... باده یه خورده اذیت می کنه. خیلیام میدونن هوا دو نفره است و بازم تک و تنها میرن و بستنی متریشون و میخرن و لیس میزنن و یه گوشه می شینن تماشا می کنن آدمایی رو که میان. آدمایی رو که شادن و با بوسه های غافلگرانه، همو سورپرایز می کنن و بدو بدو میرن سمت قفسا و به تماشای فنچ ها، میمونا، شتر مرغا، بز و بغاله ها، آهو و غزالها، گوزنها، طاووس و طوطیا .. خلاصه هر تیمی رو میبینی یا داره به بزا خوراکی میدن یا میخندن و شادن .. 

 

صبای پاییز و سرمایی که مجبورت سوئی شرت تنت کنی و از حموم که میای، کلای سوئی شرتتو بذاری سرت و با نگاه مردم مواجه بشی که این دیگه زمستونو با خودش آورده که البته هستند آدمائی که انصافا شال هم می اندازن اما خوب .. از کنار پارک که رد میشی دونده ها رو میبینی که خیس عرقند و با آهنگ اکسیژنی که دوپس دوپس میکنه تو گوششون حال می کنن و بازم می دون و بعضیاشونم نشستن رو چمنا و بساط صبحونشون پهد و بگو بخندشونم براه .. 

 

صبای پاییزی و رانندگی تو شهر که اعصابتو میریزه بهممم .. دائم ترافیکک ! همه عجله دارن، واسه اینکه دو تا ماشین جلوتر بیفتن، خودشونو جِر میدن و هی لایی پشت لایی .. اون یکی که انگار اصلا تو دنیا نیست و داره با موبش فک میزنه و نیششم تا بنا گوش باز و ۲۰۶ بغلیت هی میاد نزدیکت و شیشه ماشینشو یه ذره میده پایین تا تو بشنوی موزیک خارجی گوش میده و تا میفهمه حواست بهشه سیگارشو روشن می کنه و یه افعه روشن فکری می گیره و اط بغلت آروممم رد میشه و توئی و آهنگایی که تو ماشینت داره میخونه و تو هم بعضی وقتا جلف میشی و شونه هاتو تکون تکون میدی و با ریمکساش، ریتم میگیری ! خمیازه های پشت سرهم که چند شبه که مثِ بچه آدم نمی تونی بخوابی و از سر دردُ تهوعُ زلزله های درونیُ آتشفشانای فعال شده ات بخودت می پیچی و همه اش کابوس پایان نامه ات میاد تو سرت .. که یه شب تا صبح با بابا دعوای شدید کردی، یا کلی باش قدم میزدی و راه میرفتی و یاد خاطراتت می افتی، یا یاد جلسه ماه پیشت با جرمنا می افتی که اون یکیش احمق فرضت کرده بودن و هر طوری شده بود می خواستن کلاه سرت بذارن ! خلاصه خیره سرت پشت فرمونی و داری رانندگی می کنی و حواست نیست که تا کجا رفتی و مجبوری کلی از مسیر رو برگردی و ساعتت ۸.۴۵ رو نشون بده و بری اتاقت و تازه بخوای کارتو شروع کنی .. و هزار تا بدبختی و هماهنگ نشدن جلسات و قطعی فلان لینک از کجاست و او این چرا دانه و اوراکله اون چرا اتوماتیک آپ شده و آی چکر ها رو همه رو ردیف کنی و دونه دونه بشینی همه رو چک کنی ..... 

 

ساعت میشه حدودای ۴ که میخوای بری خونه و دلت پارک میخواد یا فیلم سعادت آباد که بالاخره اکران شد اما با کلی دیّوسی و ممیزی که خجالتم نمی کشن که از همه جای فیلم زدن  و بیچاره کارگردان فیلممم ... به خونه که میرسی میبینی پکیج دی وی دی جدائی نادر از سیمین رو خریدن و میخوان بشینن ببیننش و هی میگن مهدی ی ی ی ! بیا ببنیم دیگه ! و تو هم میری عقب رو کناپه دراز می کشی و عینکتو بچشمت میزنی و بهونه کلر استخر رو می کنی که چشمم اذیت شدن و نمی تونم بدون عینک دودی بشینممم .. و یاد سکانس سکانس فیلم و حساش می افتی  و هی میخوای بری اما نمی تونی !!! 

 

 

....

۶۰

 

 

 

 

یکی دو ساعتی تو دلممم زلزله چند ریشتری اومده .. 

 چراش رو فقط خدا عالمه .. 

همه دست و پا و بدنم می لرزه !