۵۳

 

 

 

آآآآآآآآی خداااااااااااااااااااا 

 

چیکار کنممم؟ چه خاکی تو سرممم بریزممممم؟ کوری مگه؟ مگه نمیبینی؟ دارم جون میدمم! دارم روانی میشم! کیه جز تو که از همه چی آگاهه؟ کیه جز تو که تا اراده می کنی باشه، میشه ! اون کیه جز تو که لایق اعترافاته ! چرا بعضیا فک می کنن باید کشیش باشن و بریم پیششون و معترف به گه خوریامون باشیم؟ چرا بعضیا فک می کنن آغوششون پاک و طاهره و باید بریم اونجا غسل طهارت کنیم تا پاک شیممم؟ هر کی تو زندگیش یه غلطی می کنه، یه گهی می خوره، اما تا ابد که اینطور باقی نمی مونه! بابا طرف فقط روز عاشورا بود که مشروب نمیخورد .. اونو چطور برگردوندی خداااااا ؟  

 

خدااااااااااااااااااااااااا !!!  

بسمه ! شکنجه بسه ! دیگه نمیتونم .. نمیتونم ادامه بدمممم .. خودت درستش کن .. اینهمه التماست کردمم، اینهمه ضجه زدم، اینهمه اشک ریختممم، اینهمه .. چیکار کنم دیگه خداااا ؟؟ بابا مشکل ما آدما اینه که خیال میکنیم همیشه دو دو تا میشه چهار تا و تو حساب کتابامون، فقط عقلو منطق خودمونه بر همه چی حاکم میدونیم و قدرت لایزال تو رو فراموش می کنیم .. یادمون میره چطور آتیش رو بر ابراهیم گلستون کردی ! یادمون میره چطور دریا رو بر موسی شکافتی ! یادمون میره چطور یونس رو به دهان ماهی بردی و بعد نجاتش دادی ! یادمون میره چطور یوسف رو تو چاه انداختی و بعد عزیز مصر ! یادمون میره چطور ایوب رو کور کردی و بعد با بوی یوسف بینا ! یادمون میره چطور موسی رو از مریم باکره به دنیا آوردی ! یادمون میره چطوری به عیسی قدرت تکلم با ژرنده ها رو دادی و و و .... 

 

حاکم توئی، خدا توئی، شاه توئی، سلطان توئی .. کمک کن .. 

کمککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک 

 

همه معادلات رو تو میچینی، تو حل می کنی .. ما خر کی باشیم .. واسه ضعفون همین بس که ۱ دقیقه دستشوئیمون دیر شه زمین و زمان رو بهم میدوزیم .. 

تو خدایی، توئی جبار، توئی رحمان، توئی فتاح، توئی علام، تووووووووو .. 

 

توووووووووووووووووووووو .......... 

 

 

۵۲

 

 

 

در زندگی زخم هایی هست که روح را آهسته در انزوا  می خورد و می تراشد " صداق هدایت "


واژه های اینجا زخم خورده اند انگار .... درد اینجا بیداد می کند میان واژ ه ها یتان !که ای کاش این طور نبود.
چه بگویم ؟ بگویم می گذرد ؟ چون می گذرد خیالی نیست ؟ خب قبول اما من که خوب می دانم وقتی اینگونه با درد می گذرد چطور تا عمیق ترین نقاط روح آدمی را هزار بار می میراند و باز متولد می کند ....

نمی گویم اینها را ! هیچ نمی گویم .... که من می دانم با این واژه ها نمی شود عمق دردناکی قصه ها را فهمید !
فقط یادتان باشد دنیا را با همه این نامردی اش از پا انداختن نهایت قدرت است !
بایستید و مبارزه کنید .... نه برای اینکه چیزی اگر از دست رفته است دیگر باز نمی گردد ... بایستید و به چشم های زندگی زل بزنید و بگویید : هــــی زندگی .... حواست باشد ؛ من با همه نامردی تو در مقابلت پیروز می شوم ! فقط برای اینکه رویش را کم کنید بایستید و بجنگید ! 

 


  

 

آقا یا باحتمال خیلی بیشتر خانم ایکس : 

 

دوست می داشتم آدرسی یا ایمیلی یا هر کوفت دیگه باقی می گذاشتید تا اینجا براتون جواب کامنتتون رو پابلیش نمی کردم که شما چندمین فردی هستید که دلتون سوخته و حسب همشهری بودن یا اصن انسانیت (خوبه؟) دارین نصیحت و راهنمائی می کنین .. نمی دونم بعضی از شما خانما با چه فرایندی فکر می کنید؟ که آیا اصن فرایندی به نام تفکر در شما وجود داره یا هر چه هست قلیان احساساته؟ با چه منطقی می تونید به خودتون این اجازه رو بدید که خیلی خیلی ساده و بدون هیچ مقدمه ای به آدم توهین کنید؟ همونطور که خودتونم خوندید و قطعا متوجه شدید من یه زخم خورده ی عاشقی هستم که به هیچ عنوان نمی تونم به احدی فکر کنم حالا شما میآی اینجا و به اختصار دو حرف بسنده می کنی و خیال میکنی که ما مردا چی کاره ایم یا چی هستیممم ؟!!! مشکل بسیاری از شما اینه که تو همه عمرتون با هیچ مردی رابطه ای نداشتین و هر جنس ذکوری رو برای خودتون مرد تصور کردین و نمی تونین پاکدامنی، عفت، و یا وفاداری رو به مرد نسبت بدین که با این رفتارتون نمک بزخم آدم می زنین!! که اون یکی هم اومده واسه من کامنت گذاشته که خیلی دوس دارمم کمکتون کنم و خیلی دوس دارم بدونم چه خبره و وقتی حرف می زنی باش متوجه می شی ای وای ی ی ی .. که تو با این وضعیت خودت که هیچ عقل سلیمی نمی تونه بپذیره که یه آدم به نقطه ای برسه که تو الان واستادی !! و بعد با تمام جسارت و توهم اعتماد به نفس در حد لالیگا بخوای به من کمک کنی ؟!! بابا بی خیال !!!! و بعد بری ببینی تو بلاگش زده که از همه مردا متنفرم !!! باشه !! متنفر باش .. من اینجا دارمم واسه دل وامونده و بی صاب خودم می نویسم و مویه می کنم و عر می زنم و معناشم اصن این نیست که نمی دونم دارم چیکار میکنم و الان به یه فرشته ی مهربون نیاز دارم که از تهران، تبریز، اصفهانُ مشهد بیان برام مضخرفات کامنت بگذارن !! نه خواننده ی محترم من ! من فقط اینجا می نویسم که اگه ننویسم می میرممممم که اگه احساساتمو به قلم نکشم، روزی هفتاد بار می رم بالای چوبه دار و خودم با لگد صندلی رو رو از زیر پام میندازم پایین و جون می کنمممم تا دیگه نفس نکشم تا بینم چطور جوونیام به باد رفته ! چون فکر نمی کردم بذاره زار و زمین گیر شم، اینجوری تحقیر شم، که اونهمه دلم براش به آب و آتیش زد که اگه حتی اگه سنگ بود، دلش برحم اومده بود .. 

آره .. دلش تو رو نمیخواست که یه روز به حرفات برسه ، شاید میخواس رقیب من به آرزوهام برسه .. که ازش خواستم بمون، نرو، التماسش کردم، به پاش افتادممم ... که حالا اینجا یکی هست که به اندازه فانوسای آسمون دلش زخم خورده است ..