دیشب برگشت به مامان گفت : داره مثل شمع آب می شه و من دارم اینو می بینمممم، دارم می بینیم غذا خوردنش رو، رنگ و روی زردش، صورتشو که انگار عزاداره، دارم می بینمم که خواب نداره، می شنوم بعضی شبا که صداش میآد .. میام بالا سرش و نگاش می کنم و می بینمم چطور دندوناشو بهم می سابه ..
اما چی کار می شه براش کرددد ؟
منم دلم می سوزه ! بابا منم پدرمم .. منم حق دارم .. من چیکار کنم ؟! واسه غذا صداش که می کنم میاد واسه دلخوش کردن ما سر میز، دوتا قاشق بخور نمیر می خوره و میذاره میره تو اتاقش. از وقتی میآد خونه مستقیم میره تو اتاق خودش و به هیچکی و هیچی کار نداره .. وقتی می بینمم یه ربع نشسته رو مبل یا صندلی بعد که می خواد پاشه، پاش گزگز می کنه و کمرش رو می گیره، جیگرم می سوزه .. وقتی دارمم می بینمم 2 هفته است سرما خوردگیش خوب نشده و دائم سرفه می کنه، وقتی می بینمم داره راه می ره، یکدفعه می شینه دستشو می ذاره رو سینه اش و صداش در نمیآد .. دلم می خواد بمیرمم و نبینم پسرم اینجوری شده ! اوندفعه رفتم باهاش صحبت کردم که مهدی جان! عزیزم چته ؟ چرا اینجوری می کنی با خودت؟ مگه دنیا به آخر رسیده؟ چرا درد داری صدات در نمیآد .. چرا داد نمی زنی؟ چرا هیچی نمی گی؟ چرا دکتر نمی ری؟ چرا بفکر خودت نیستی؟ تا کی می خوای ادامه بدی؟ .. برگشته بم می گه : بابا ! فقط دعا کن بمیرممم ..
بابا !! منمممم آدمممم .. منمممم پدرممم ... چی کار کنمممم ؟
آره .. حالا دل تنگ روزا و شبائی هستی که با Alone In The Rain انس داشتین .. که اینو گوش کن! این تهشه ! نیگا کن .. این عین حال و روزای منه .. و می دیدی که چطور اشکاش قِل می خورد تو صورتش و می افتاد و تو هم همه دنیا جلوت سیاه می شد که نمیتونستی ببینی اشکاشو و التماسش می کردی که «تور رو خدا تو گریه نکن دیگه .. » که حالام همینه وضع و اوضاعت که نمی دونی چه گِلی به سرت بگیری ..
ابوالفضل اس میده : پاشو بیا اینجا پیش بچه ها ! حال و هوات عوض میشه ! امروز فرهنگسرا برنامه ای ردیف کردم که دو سال و نیم عمرم، شب و روز و لحظه هامو پاش گذاشتم مهدی ! پاشو بیا و تو هنوز ته دلت آرزو می کنی که کاش جای «ستایش» دخترش بودی که دیگه الان با کمک دیوار و مبل و .. راه میره ! که اگه بدونیم چه آینده ی دردناکی در انتظارمون کمین کرده، حاضریم بشینیم زمین و تا ابد چهار دست و پا بریم و هیچ وقت زبون باز نکنیم .. آره .. !!!!
مهدی! کجائی؟ مگه نمی آی؟ صدای چیه و تو اشکاتو پاک می کنی و یه باد تو سینه ات که صدات اقتدار همیشگیشو داشته باشه و نفهمه ابوالفضل که داری عر می زنی و میگی : شما خوش باشین و شاد که انگار مام تو جمعتون داریم براتون کف می زنیم و هورا می کشیمممم و سریع می پیچونیش که یه دفعه پا نشه بیاد و بت گیر بده و ... آره ! چه خوبه که بلاگتو عوض کردی و جائی می نویسی که احدی نمی شناستت !! چه خوبه و راحت ! یه جای دنج پیدا کردی که فضول دور و برت دیگه نیست که خانم اون یکی دوستت بت بزنگه و بپرسه کجائین شما؟ چی کار دارین می کنین و تو فقط حال علی رو بپرسی و خودتو بچه فرض کنی و بخوای با علی فک بزنی ! چه خوبه دیگه که حمید و سمانه هم دیگه پا پی ات نیستن و نمی آن بخوننت و لینک بلاگ کوفتیتو حذف کردن و خیال تو آسوده ... خوبه ! نه ؟
خوبه که اینجا فقط خودتی و خودت که اینجا نشستی و پرستیژ شهرزاد قصه گو رو بخودت گرفتی و داری واسه خودت روضه می خونی و همزمان گریه می کنی .. و بعضی وقتام مشتی، کله ای، چیزی میری تو دیوار م تا چند روز از دردش بخودت می پیچی و مث سگ پشیمون و باز دوباره فرداش همون آشه و همون کاسه ! خوبه که یاز دوباره از کتف دردددددد داری روانی میشیو هیچ کی نیست برات پماد بماله و ببندتش و درددددت رو آروم کنه که این درده نه از اون درداس که با مرحم اجین باشه و بشه به التیامش فکر کرد ..