۴۷

 

 

خوب پسر ! هوا سرد شده، باد پائیزیم که دوسش داشتی از راه رسیده و فقط مونده این بارون لعنتی که زودتر بباره و تو هم استاد ولگردی هستی، بری و بری و بری ... بی هدف که سر از شاه عبدالظیم در میاری یا سر از بهشت زهرا .. که بباره رو فرق سرت، محکم بریزه تو ملاجت و موهات خیس بشه و آب چیکه چیکه بچکه ازش و جنازه ات رو برسونی به این خونه لعنتی و همونجوری مث میَت بیفتی ..  و لذت ببری از گلو دردتُ حالشو ببری ..  

 

آره حالشو ببر پسر ! سینه ات می سوزه نه ؟ سرفه هم نمی تونی بکنی ؟ و این وسط مسطا مریم اس می ده که ... و در آخر خودم بهتون خبر میدم ! تاکید می کنم .. خودم خبرتون می کنم ! فقط وسط این خلطا و چرکائی که میری دستشوئی خالی می کنی، خون ندیده بودی که بحمدلله سر و کله اش پیدا شده و انگار داره یه خبرائی میشه .. و تو حالشو می بری .. که دیگه نیست بت بگه « کثافت ! بت می گم پاشو بیا اینجا ! ده لعنتی! تو فقط مال خودت نیستی و نباید این کار و با خودت بکنی »که بت بگه «منم میخوام مث تو بشم، منم دوس دارم سرفه کنم، منم دوسس دارم گلوم درد بگیره» که صبح با کتک به زور بلندت کنه از خواب که دیرت شد! مگه کلاس نداری؟ و تو بگی نمی تونم برم و همه تنم درد می کنه و بره برات آب میوه بگیره .. 

 

حالشو می بری یا نه؟ همه مسیرائی که پیداده می رفتین و خودت تنهائی تا حالا نه یه بار، نه دوبار، چندین بار گز می کنی و هنوز صدای نفس نفسش رو کنارت حس می کنی و ناخودآگاه دستت گرم میشه و کف دستت عرق می کنه و با شلوارت پاکش می کنی .. بخودت که می آی، می بینی کنار «کتابفروشی مولی» هستی و همون یارو سبیلوهه با یه پیرهن آسین کوتاه جلو در نشسته و انگار که منتظره .. ادامه میدی به بی هدفی و ولگردیت و میری رو قُلُمبه هایی که تو پیاده رو گذاشتن راه میری و هی چپ و راست می کنی و خاطره هاش از جلو چشات رژه می رن که «چرا اینجوری می کنی ؟ دوس ندارم خوببب ! خودت از اونجا راه برو .. » و تو تنها کارگردانی هستی که دونه دونه این سکانسها رو بدون هیچ تدوینی به قلم می کشی که هیچ موسیقی متنی هم نداشته باشه که موسیقی متنش همون سکوتی باشه که رو تخت، آروم و بی صدا، وقتی پشتت بهش بود، اشک می ریختی و هرگز متوجه نمیشد که بالشمون خیس می شه ! 

 

  آره ! فندک بگیر زیر روحت و تیکه تیکه اش رو به آتیش بکش ! بخاط میاری سیگارای برگ زیر میز رو؟ ده لعنتی آشغال !! چرا با جیولز و بلک استون می ری تو فضای حریص چاوشی؟ و تو لیوان چائی رو می کوبی به میز و محکم صدا می ده اعصابشو بهم میریزی و میآد آروم از پشت بغلت می کنه که بهت میگه : «باز دوباره با کی دعوات شده؟ کی مهدی منو اذیت کرده؟» و تو برمیگشتی و با مهربونی خاصت نیگاش می کردی و بش می کفتی: «قربونت بره الهی مهدی! که تا وقتی تو هستی .. منم هستم و زنده ام ! که تا تو هستی پشتم .. من هستم ! » و گره می خوردین تو همدیگه و بغلش میکردی و میبردیش رو تخت و بدنشو بوسه بارون می کردی ..  

 

همین موقعه ها بود که تازه کلاسا شروع شده بود و دعوتت کرد بری باش کوه ! یادته آشغال ؟ .. یا یادت رفته ؟ پارک ساعی و پیاده رو های ولیعصر و تا ونک ! دو طرف خیابون رو قُرُق کرده بودین و با فاصله چند ده متری می رفتی و تا شب تلفناشو ج ندادی و تنبیه اش کردی که آخرش به گریه و فیلم «هاچیکو» ختم شد و مث سگ عر زدین !!! یادته آقای پیرهن چارخونه بنفش خاکستری ؟؟  

 

 

یه نفر منتظره  

تو بهارش باشی 

تا کنارت باشه 

تا کنارش باشی 

یخ زدن دستای من 

زل زدم به رد پات 

دستامو ها می کنم 

 کو اجاق خنده هات 

شاخه هام خشکیدن 

ریشه هام زردن 

شونه هام می لرزن 

استخونام سردن 

 

یه نفر اینجاس که 

تو رو دوس داره هنوز 

که تو چار فصل دلش 

برف می باره هنوز 

 

رد چشمامو نیگاه کن 

دستامو بگیر تو دستات 

یخ این دستا رو وا کن 

خنده هات سبزه عیدن 

خنده هاتو دوس دارمم 

 منو با خنده صدا کن 

 

با یه ذره مهربونی 

منو پر کن از جوونی 

کی بهار رو دوس نداره 

عزیزم خودت می دونی

  

 

۴۶

 

 

 

این روزای بــد بیاری که همیشـه واسـه مــن مثه یه شب تاریـک و ســرده 

 

اگه یک روزم بخــواد بــره از اینجــا از همــون راهــی که رفتــه برمی گـــرده

 

 

 

دیگه هیچـــــی ازم نمونـــــده دنیـــــا 

 

جز همین جونم که مونده کف دستت 

 

 

 

این که چیزی نیست دیگه ته مونده هاشه 

 

همینــــم بگیرش از مـــــن نـــــــاز شصتت 

 

 

 

چــــــــرا اون ابـــــــر سیـــاه بی کسـی 

 

سایــــه هاش رو بخــــت تیــــره منــــه