۴۵

خب .. آره 

که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه
واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز
این کله پوکو میگیرم بالا
و از بی سیگاری میزنم زیر آواز
و اینقدر میخونم
تا این گلوی وا مونده وا بمونه   

تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیواری حلبی
که عمو بارون رو طاقش
عشق سیاه خیالی منو ضرب گرفته
شام که نیس
خب زحمت خوردنشم ندارم
در عوض
چشم من و پوتینای مچاله و پیریه که
رفیق پرسه های بابام بودن
بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه
چشمارو میبندم و کله رو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه
گریه که دیگه عار نیست
خواب که دیگه کار نیست
تا مجبور بشی از کله سحر
یا مفت بگی و یا مفت بشنفی و
آخر سر اینقدر سر بسرت بذارن که
سر بذاری به خیابونا
هی هی
دل بده تا پته دلمو واست رو کنم
میدونی؟
همیشه این دلم به اون دلم میگه
دِکی
تو این دنیای هیشکی به هیشکی
این یکی دستت باید اون یکی دستتو بگیره
ور نه خلاصی
خلاص!اگه این نبود …حالیت میکردم که
کوهها رو چه طوری جابجا میکنن
استکانها رو چه جوری می سازن
سرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جان
من یاد گرفتم
چه جوری شبا
از رویاهام یک خدا بسازم و دعاش کنم که
عظمتتو جلال
امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت
بعدش هم چشما مو میبندم و دلو میسپرم
به صدای فلوت یدی کوره
که هفتاد سال تمومه عاشق یه دخترچارده ساله بوره
منم عشق سیاهمو سوت میزنم تا خوابم ببره
تو ته تهای خواب یه صدای آشنایی چه خوش میخونه
بشنو…  هی لیلی سیاه
اینقدر برام عشوه نیا
تو کوچه … 

تو گذر  

تو سر تا سر این شهر
هرجا بری همراتم
سگ وسوتک میدونه
کشته عشوه هاتم 

۴۴

 

 

 

آره .. 

 

 

بگو سرگرم چی بودی که اینقد ساکت و سردی 

خودت آرامشممم بودی خودت دلواپسمم کردی 

 

ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه 

چقد باید بمونمممم تا یکی مثل تو پیدا بشه 

 

تو روز و روزگار من بی تا روزای شادی نیست 

تــو دنیای منــی اما بدون اعتمـــــادی نیست  

 

 

مگه عــاره یا افت داره .. ؟!  

 

 

سلاممم ای ناله بارون سلام ای چشمای گریون 

سلام ای روزای تلخ من هنوز هم دوستش دارم 

 

سلاممم ای بغــض تو سینـــه سلاممم ای آه ائینــــــه 

سلام ای شبهای دل کندن هنوز هم دوستش دارممم 

 

نمی دونی تو این روزا چقدد حالم پریشونه   

دلمممم با رفتنت تنگ و دلم با بودنت خونه 

 

خرابه حالم بی تو نمی تونم که بهتر شمم 

تو دستای تو گل کردم بذار با گریه پرپر شم 

 

حالا دیگه فقط مونده بری کوه و با اون حرف بزنی، بری اونجا عـَــــر بزنی، اونقدد اونجا سنگ ریخته که میتونی دونه دونه اش رو بزنی به هم و بشکونی و محکم بندازیشون تو آب یا ته دره! حالا دیگه فقط مونده بری دوباره تو شبای پر فانوس کویر و تک و تنها چادرتو بزنی و زُل بزنی به آتیشی که داره گرمت میکنه و باکتم نباشه که سگ میاد یا گرگ یا شغال و یا موجود سر خره دیگه ای که بخواد اس بده و یا میس بندازه و اون خطتو سرویس کنه که جوابشو بدی .. که بری اونجا و با صدای بلند گریه کنی و محکم پاتو بکوبی رو زمین و هر چقدد دوس داری بچه بازی و لوس بازی در بیاری و هیچکی هم نباشه بت بگه «دِ لعنتی ... به تو هم می گن مرد ؟!! نوبره والله .. » 

 

دیروز رو یادت نرفته که ! تو مینی بوس از ونک داشتی برمیگشتی صادقیهُ عقب نشسته بودی و چون هیچ صندلی خالی نبود مجبور شدی بری بشینی کنار اون زنه یا دختر امروزی که انگار از عروسی داره برمیگردهُ حال تو، داغونش کرد! یادت نرفته که مهدی! تو نخت بود وقتی دفترتو درآوردی و شروع کردی نوشتن! و هی جون می کَند که بتونه با تکون تکونای ماشین، بخونه که چی می نویسی و همچنان براش گنگ و مبهم بودی .. و وقتایی که دکلمه وار با خودت حرف میزدی، توجه اش بهت جلب میشد که «انگار این همین الان از تخت تیمارستان پا شده اومده اینجا .. یکی بیاد اینو جمعش کنه و ببرتش یا از برق بکشتش بیرون .. » وقتی سرتو انداختی پائین و دستاتو بردی ای موهات داشت تماشات میکرد از پشت شیشه عینکش که این چشه؟ چه مرگشه؟ و تو همش سعی می کردی خودتو خونسرد نشون بدی تا بیخیالت بشه و تو دلت خدا خدا میکردی یکی از صندلیهای دیگه چرا خالی نمیشه که برم اونجا بشینم و از دست نگاههاش خلاصصص شمم. و وقتی که افتادی به هق هق و صورتت خیس شد و آب بینی ات با اشکات قاطی می شد و می چکید رو دستت، دستمالشو در بیاره و بت تعارف کنه و تو هم محل سگ بش ندی و اونم که پر رو تر از این حرفا باشه و اشکاتو پاک کنه! و تو پاشی بری و سریع از ماشین پیاده شی و کنار اتوبان همت از سر شیخ فضل الله تا اشرفی رو پیاده بندازی بری و .. 

 

و همه اش یاد «چمدون» و بستنش میاد تو کله پوکت و انگار که تو افتای رو زمین و یه مشت کرکس و لاشخور افتادن رو جسدت و دارن جیگرتو در میآرن و می خورن و قاه قاه می خندن و خوشحال که آخ جون ! اینم از روزیِ امروزمون .. خدایا شکرت ! یا یاد شیش و هشت unordinary آلبوم حریص که همیشه به این تیکه از ترانهِ که میرسیدیم دعوامون میشد « بین ما کی بیشتر عاشقه من یا تو، هر چی شد از حالا همه چیزش با تو » و اینجا دقیقا همون نقطه ای میشه که دوست داری برای بار چندم بری بانجی جامپینگ و بدون لباس مخصوص بپری تا این دفعه مورچه و موجودات زمینی ریز از پاشیدن مغزت کف آسفالت خوشحال بشن و باش جشن عروسی بگیرن .. 

 

و وقتی crowed coffe رو گوش می دی .. می شی شبیه این آدمائی که تازه تازه همین امروز مرگ مادرشون رو با چشم خودشون دیدن .. و خاطره ی اون شب رو که روانیت می کنه و دوس داری همه عالم رو ببلعی از بس که دهنت و باز می کنی که فریاد بزنی .. یاد کافه و شهر و انقلاب و ولیعصر و ونک و .. «آخه چقد خوبه قدم زدن با تو، چه خوب و آفتابیه، هوای من با تو ... آخ که چه دلگیره هوای من بی تو، چقد نفس گیره قدم زدن بی تو .. تو خلوت کوچه گرفتن دستات همه اش دروغه دروغ ...»